گرگ‌شدن یا بزماندن؟!

کد خبر: 12702    تاریخ: پنجشنبه، ۳۱ فروردين ۱۳۹۶ - ساعت ۱۵:۵۳:۳۴    بازدید: 0

گرگ‌شدن یا بزماندن؟!

آریو راقب‌کیانی*

این روزها سالن قشقایی مجموعه تئاتر شهر میزبان نمایش «بی پدر» به نویسندگی و کارگردانی محمد مساوات است. نمایشی تکان‌دهنده که با نگاه به قصه شنگول و منگول و حبه انگور شکل گرفته است اما نقل محمد مساوات از این قصه در قالب نمایش دیگر نه کودکانه است و نه قصد یادآوری خاطرات شیرین آن دوران را دارد و این قابلیت را دارد که هر مخاطب بزرگسالی را هم به فکر فروببرد و هم در بهت. تماشاگر در مواجهه با معماری صحنه نمایش با مکانی روبه‌رو است که در آن استحاله‌های شخصیت‌های نمایش را دریافت می‌کند. پشت آن سه در که هم می‌تواند اتاق خواب پدر و مادر (مادر بزغاله‌ها و آقا گرگه)، هم اتاق خواب بچه‌ها ( شنگول، منگول و حبه انگور و گرگک) و هم آشپزخانه به عنوان محفلی برای همنشینی و هم‌خوراک شدن این نامتجانس‌ها باشد، چه می‌گذرد که آشکارشدن نهاد این پرسوناژها را سبب می‌شود؟ پشت آن نمای خارج در ورودی چه گذشته است که تماشاگر نمی‌داند که منجر به ازدواج بز و گرگ شده است؟ آیا آقاگرگه بی‌خانمان بوده است و این ازدواج سرپناهی برای او و پسرش گرگک محسوب می‌شود؟ و آیا مادر بزغاله به دنبال یک همنشین و همصحبت بوده است و با بازکردن خودخواسته این در به دشمن اصلی خود و بزغاله‌هایش وصالی غیرمتعارف را سبب شده است؟ جایگاه خانه در وجه استعاری خود به عنوان نمادی از خویشتن که به مرور دچار دگردیسی می‌شود و برای کاراکترها مبدل به یک فراخویشتن می‌گردند و شکل گیری خانواده‌ای که پیوند آنها بر اساس غیرمترادف‌ها و عدم تشابه‌ها بوده است رفته رفته از پشت آنها پنهانی‌های درها عیان می‌شود. این خانه دیگر یک مامن برای هیچ یک نیست.تماشاگر در حین تماشای اثر مدام از خود می‌پرسد در جامعه شش نفره نمایش، بزشدن و ماندن خوب است و شریف و انسانی و یا بالعکس گرگ‌شدن و ماندن است که رمز ماندگاری و ادامه حیات است؟ آیا هر همزیستی زیر یک سقف الزاما نتایج مسالمت‌آمیز به بار خواهد آورد؟ نمایش چندین گام فراتر می‌رود و صلح جویی روابط را در از خود به در شدن و در نهایت به از خود بیگانگی کاراکترها می‌یابد؛ بزغاله‌هایی که زوزه گرگ می‌کشند و گرگکی که بع‌بع می‌کند؛ بزغاله‌هایی که گوشت‌خوار می‌شوند و گرگکی که علف‌خوار و گیاه‌خوار. دیگر این دورهمی تناقض‌ها و تعارض‌ها نمی‌تواند بر اساس آگاهی به آزادی رفتار، خود را محفوظ نگه دارد. بزغاله‌ها و گرگ‌ها هر کدام دیگری را مطلق قلمداد می‌کنند و این فاصله طبقاتی آنها نسبت به یکدیگر باعث کشف آن چیزی که در پشت نقاب داشته‌اند می‌شود. برای رساندن سریع فردیت خود به جمعیت خانواده‌ای جعلی (fake) تعلق خاطرات خود را دور می‌ریزند و این عاملی می‌شود برای ناایمنی، اضطراب و دلهره بر تک‌تک‌شان و خلق یک خود غیرواقعی و شاید هم واقعی. بحران هویت برای این اعضای خانواده که برگرفته از شرایط فعلی‌شان است به جایی می‌رسد که الگوهای رفتاری یکدیگر را تقلید می‌کنند و دیگر نمی‌توانند برای پرسش «من کیستم؟» پاسخی بیابند و آنقدر درگیر آن خود تغییر یافته می‌شوند که از اول مجددا بی‌پدرانه زاده می‌شوند. شاید درک این موضوع برای شنگول (دانای کل این خانواده) دشوارتر بوده است که نمی‌داند راه کدام یک از تجارب والدین خود را را پیش بگیرد و در نتیجه بی‌قرارتر و شیداتر از بقیه کودکان این خانواده دچار اختلالی شبیه به دوقطبی شخصیت می‌شود و اینقدر این سرزنش‌های شخصی و اختلال‌های روانی فکرش را در برمی‌گیرد که به خودخوری دچار می‌شود؛ خودخوری که از روح او به جسمش نشات می‌کند. شاید همه اینها یک بازی کامپیوتری کودکانه با رفتن به مرحله بعد قصه انسان‌وارگی و باختن در مرحله حیوان‌وارگی برای ذهن خلاق و هوشمند یک کارگردان بازیگوش باشد.
* منتقد  تئاتر