نذار خاموشی جون بگیره

کد خبر: 21097    تاریخ: سه شنبه، ۲۱ شهريور ۱۳۹۶ - ساعت ۱۳:۱۹:۳۶    بازدید: 0

نذار خاموشی جون بگیره

عنوان نمایش را که می‌بینم، ناخودآگاه به یاد اجرایِ «شرقی غمگین» خودمان می‌افتم در کافه آپارتمان؛ به یاد آن روز سرد زمستانی که با دست‌هایی گره‌شده درهم به یکدیگر امید می‌دادیم و به یاد سرهایی که ضمنِ خواندن این ترانه و به علامتِ رضا و همدلی با آن تکان می‌خورد. به یاد سوزِ صداهایمان که جملگی در ترانه ریخته بودند و در یک کلام؛ به یاد مالیخولیای عمیقِ تنیده‌شده در رگ‌هایِ «شرقیِ غمگین». در اولین مواجهه‌ام با اثر جمع‌وجور و یکدستِ «سعید زارعی» و خاصه در برابرِ نقشِ «علی عشقی» با آن رادیوِ غمگین و شرقی‌اش، اولین پرسش‌ها در ذهنم شکل گرفت؛ پرسش‌هایی که شاید نظرِ کارگردان را نیز پیش از ساختِ اثرش جلب کرده باشد. «هسته‌ی اصلیِ غم و اندوه ما شرقی‌ها چیست و محورِ اصلیِ ماتم‌های‌مان، که جملگی همه می‌شناسیمش، حول چه موضوعی می‌گردد»؟ پاسخی برای آن نمی‌یابم.
برای پاسخ‌گفتن به این پرسش‌ها، نگاهم را می‌دوزم به صحنه؛ به ابزارهایی که آن را شکل داده‌اند و به شخصیت‌هایی که درام زارعی را ساخته‌اند. نمایش برشی است از اتاق کار «علی عشقی» که به طرز غم‌انگیزی در میان تاریخِ فشرده غمِ شرقی، آن‌هم به شکل فردی و اجتماعی ایستاده. بهترین نشانه‌ها برای یافتن این ماتم و ملال خاک‌هایی است که بر کتا‌ب‌ها، صفحه‌ها، کاست‌ها و به‌طورکلی متعلقات علی نشسته است. پیش از این تفاوت میانِ «ماتم» و «ملال» را می‌دانستم. بارها نیز در کنه وجود خود آن را احساس کرده بودم؛ می‌دانستم که ماتم‌گرفتگی آدم، همواره رو به امری مشخص- مثلا در سوگ‌نشستن برایِ مرگ عزیزی- دارد و ملال، این یگانه عنصرِ وحدت‌بخش نسل علیه او ما، هیچِ ابژه میلی برای خود نمی‌یابد. فرد ملول محاط‌شده در دنیای ازدست‌رفته‌ها و فقدان‌هاست؛ چیز یا مسئله‌ای برای غم خود نمی‌یابد و بنابراين هماره احساس می‌کند چیزی از دست رفته یا می‌رود. فصل مشترک کنش‌های ملال‌زدگان نیز ثبت‌کردن خود در شرایط، به‌یادآوردن گذشته و انداختن ردی عمیق از خود در تاریخِ زیسته‌شان است؛ درست مانند کاری که علی، این سوژه‌ی غمگین ناراحت، با رادیوی غمگین و شرقی‌اش و با عشقی که از دست رفته و دسترسی به آن دیگر ممکن نیست، انجام می‌دهد. با رادیو، این منفعل‌ترینِ رسانه‌ها، صدای خود را ثبت می‌کند تا تنها شاید کسی آن بیرون بشنودش. فریاد خفته‌ او نیز، هنگامی که ترانه می‌خواند، انگار هدفی جز این دیده و شنیده‌شدن در سر ندارد. ورِ دیگرِ ماجرا اما «رفیقی» است ایستاده بر صحنه که با قامتی راست و سینه‌ای که برای نجات علی از منجلاب فعلی‌اش ستبر کرده، سعی در بهبود شرایط دارد.
«سعید» یا همان دیگریِ همیشه‌نگران که به مدد شخصیت ملول می‌شتابد، درست قطب مخالف علی را بازنمایی می‌کند؛ هرچقدر علی سعی می‌کند زمان و البته ابژه میلِ غمش را – همان عشق ازدست‌رفته- کش بدهد، سعید با سهل و آسان‌گیری و با تکیه بر واقعیت به‌عوض تخیل در جهتِ بهبود علی گام برمی‌دارد.
رفاقت او به سبک‌وسیاق شرقی‌اش، نقطه‌ آجیدن نمایش و جایگاهی است که تضادهایِ میانِ شخصیت‌ها را ذیل یک وضعیتِ خاص، آن‌هم نجات‌دادنِ فرد ملول از وضعیتِ بیمارگون و ملال‌زده‌اش، روکش می‌کند. باید عاشق به سبک علی عشقی باشید تا بدانید چه می‌گویم. باید تجربه‌ ستایش غم را در کنه وجودتان حس کرده و از وضعیت غم‌انگیز حال و گذشته پرسش کرده باشید تا حال علی را دریابید. باید در زندانی، چونان که علی وصف می‌کند زیسته باشید و احساسش را، خاصه زمانی که می‌گوید تمام شهر او را می‌پاید، دریابید تا نمایش زیر زبانتان مزه کند. باید کسی در تمام طول زندگی‌تان وجود داشته باشد تا با رفتنش تمام واقعیت‌ها، هرآنچه سخت و استوار است، دود شود و به هوا برود. باید! می‌دانید؛ باید. این‌چنین، «شرقی غمگین» روندی کاتارسیستی می‌شود برایتان تا دریابید «ملال» یگانه ابژه میل شما نیست؛ به‌عوض، عینیتی است فشرده از تاریخ تحمیل‌ها و فشارهایی که در حق یک نسل و شاید بیشتر روا رفته. با دیدن نمایش «شرقی غمگین» درخواهید یافت که غم حتی هنگامی که ابژه میلِ مشخصی ندارد، در بطن و بدنه‌ فرهنگی خاص، آنکه غم را در حد و حصر امری والا و مقدس ستوده، پرورش یافته است. بله! شرقی غمگین حکایت فرشته‌ تاریخی است که همواره با پشیمانی به پشت نگاه می‌کند و کمترین استعدادی برای نگاه‌کردن به آینده ندارد.


دیدگاه‌ها(۰)