بپاچاي غول

کد خبر: 8477    تاریخ: چهارشنبه، ۱۶ فروردين ۱۳۹۶ - ساعت ۰۸:۴۳:۰۰    بازدید: 2

داستاني‌ از روبرت موزيل
بپاچاي غول
ترجمه محمود حدادي

جامعه هنري حوزه زبان آلماني، در پايان قرن بيستم روبرت موزيل (1880-1942) اتريشي را قوي‌ترين نويسنده ادبيات آلماني روزگار خود خواند. موزيل كمي ديرهنگام و از رشته‌هاي فني، نظامي و سپس فلسفي به راه نويسندگي درآمد. از پيشگامان سبك ادبي اكسپرسيونيستي است، سبكي كه برداشت عيني را با تصاويري كابوس‌مانند درمي‌آميزد و خاصه در قبال بحران‌هاي اجتماعی و سیاسی اروپاي اوايل قرن بيستم حساسيت وحشت‌آلودي نشان مي‌دهد. از جمله در آثار او هم بس زودهنگام به نشانه‌هايي در رفتار جامعه و آدم‌ها برمي‌خوريم كه دهه‌هایی دیرتر تداوم‌شان به ناسيوناليسم، خشونت سازمان‌يافته سياسي و سپس به فاشيسمي فراگير در كشورهاي آلمان،‌ اتريش و ايتاليا ‌انجاميد. بااين‌حال اين نويسنده روان‌كاو و عمق‌نگر در زمان خود كاملا گم‌نام مانده، آن‌ هم به دو دليل: يك آنكه سال‌هاي سال بر سر رمان سترگ خود «مردي بي‌خصلت و سرشت» كار مي‌كرد، ديگر آنكه در ميانه جنگ دوم جهاني در‌گذشت. ازاين‌رو كشف دوباره او ديري پس از رفع نابساماني‌ها و نارسايي‌هايي ناشي از جنگ بود كه دست داد. موزيل مجموعه كم‌حجمي هم با عنوان «مرده‌ريگ روزهاي زندگي» دارد، داستان‌هاي كوتاهي كه در حاشيه رمان بزرگ خود نوشته است و درباره‌شان به طنز مي‌گويد، آدم كه مي‌ميرد، مرده‌ريگش را ارزان مي‌فروشند: مثل جنسي كه چوب حراج به آن خورده باشد. ولي اين داستان‌ها آخرين سخنان من هستند. پس به همان ميزان در بيان‌شان دقت به‌كار برده‌ام. طنز موزيل معمولا ظريف و گاه حتي پوشيده است. ولي نظر به تلخكامي او از قدرتي كه فاشيسم با تكيه بر دنباله‌روان بسيار خود در طبقات پاييني و مياني جامعه اتریش و آلمان يافت، در اين داستان رنگي گزنده‌تر، تلخ‌تر و تندتر يافته است.

چنان‌چه پهلوان اين داستان كوتاه -و او به‌راستي هم كه پهلواني بود- آستين‌هاي پيراهنش را برمي‌چيد، از زير آن‌ها دو بازو بيرون مي‌زد به ناچيزي دست و بال عروسك. زن‌ها خوش‌رو بودند و از هوش بالايش تعريف مي‌كردند، ولي با كسان ديگري مي‌رفتند، با مردهايي كه چندان هم چيز تعريفي در آن‌ها سراغ نداشتند. تنها يك زن، زني خوش‌برورو يك‌بار، و دور از هر آن انتظار، او را مشمول محبت خود ساخته بود، اما شيوه اين زن هم آنكه با لطف نگاهش كند و با اين نگاه شانه‌اي بالا بيندازد و سپس، بعد آن دودلي كوتاه كه اكنون به رسم شروع رابطه او را به چه اسم بخواند، صدايش زده بود: «اي خرگوشك من!» براي همين بود كه در روزنامه‌ها فقط بخش ورزشي‌اش را مي‌خواند و در بخش ورزشي‌ هم با حرارت بيشتر فقط اخبار رشته بوكس را و در رشته بوكس با حرارتي باز بيشتر فقط خبرهاي بوكس سنگين‌وزن را. زندگي خوشبختي نداشت، با اين‌حال در راه صعود به بلنداي قدرت خستگي نمي‌شناخت. و چون براي درآمدن به هيچ «زورخانه»‌اي پول كافي نداشت؛ وانگهي ورزش هم در اين ميان و براساس نگرش روز ديگر يك قابليت صرفا جسماني تحقيرآميز نبود، بلكه در حيطه اصول و اخلاق هم موفقيت شمرده مي‌شد، راه‌پله اين صعود را به تنهايي در پيش گرفت. هيچ بعدازظهري نبود كه در ساعت گردش روي پنجه پا راه نرود. در هر اتاق اگر مي‌ديد كسي متوجه نيست، در دست چپ‌اش اشياء را از بالاي شانه با دست راست برمي‌داشت، و برعكس، در دست راست‌اش با دست چپ. تكليف معنوي‌اش شده بود كه از دورترين راه و به سخت‌ترين شيوه لباس بپوشد و درآورد. و از آن‌جا كه در بدن انسان هر عضله يك عضله مقابل دارد و در نتيجه اگر اين كشش گرفت آن خم برمي‌دارد، يا اگر اين خم برداشت، آن كشش مي‌گيرد، در هر حركت با توفيق تمام براي خود سخت‌ترين مشكل ممكن را مي‌تراشيد، چندان‌كه به راحتي مي‌شد گفت در روزهاي موفقيت‌آميزش از دو آدم كاملا متفاوت، آدم‌هايي دايم با هم در جنگ تشكيل شده بود. با همه اين احوال در پايان روزي چنين از هر تك‌لحظه‌اش بهره جسته، وقتي كه به بستر مي‌رفت، بار ديگر هر آن عضله را كه ممكن بود زماني به دست آورد، يك‌جا مي‌تنيد و در فشار مي‌گرفت و در اين‌حال خود در چنبره عضلات خود، مثل تكه‌اي گوشت بيگانه كه در چنگال پرنده‌اي شكاري، چندان گرفتار مي‌ماند تا كه سرانجام خستگي غلبه پيدا مي‌كرد، چنگال باز مي‌شد و او را در سقوطي آزاد به قعر خواب مي‌انداخت. با چنين شيوه‌اي از زندگي تلاش او در رسيدن به زور بازويي غلبه‌ناپذير نبايد كه بي‌نتيجه مي‌ماند. اما پيش از رسيدن به اين مرحله پايش در خيابان به دعوا كشيد و از مردي يغر كتك خورد. روحش از اين جنگ خفت‌بار لطمه ديد و ديگر هرگز آن شوق پيشين در وجودش جان نگرفت. از طرفي از پيش هم جاي ترديد بود كه آيا براي يك زندگي خالي از هر اميد تاب و طاقت دارد. در اين‌جا بود كه يك اتوبوس بزرگ نجاتش داد. يك روز نامنتظر چشمش به اتوبوس غول‌پيكري افتاد كه جواني چهارشانه و قوي را زير گرفت. اين سانحه، با همه فاجعه‌باري‌اش براي قرباني، براي او مبناي شكل‌گيري يك زندگي نو شد. جوان چهارشانه مي‌شد گفت به آساني تكه‌اي خلال يا كه پوست سيب، از ساحت هستي واكنده شد، درحالي‌كه اتوبوس، برعكس، صرفا خجلت‌زده كمي كنار كشيد و با چشم‌هايي بسيار رو به زل‌زدن آورد. منظره غم‌انگيزي بود، اما مرد داستان ما به سرعت شانس خود را دريافت و به درون حريف پيروز بالا جست. از اين ساعت وضع چنين بود و چنين هم ماند. و آن اينكه اين پهلوان مي‌توانست به ازاي مختصري پول خرد هروقت كه دلش مي‌خواست، به درون شكم غولي بخزد كه همه آدم‌هاي چهارشانه بي‌هيچ انكاري بايد كه از پيش آن به كنار مي‌جستند. و اسم اين غول هم «بپاچا» بود، احتمالا مخففي از «باشگاه پهلواني اصيلان چهارشانه اتوبوس‌سوار»، چون امروزه هركس كه مي‌خواهد تا دنياي افسانه پيش برود، نبايد در كاربرد زيركي خود دست به عصا رفتار كند. اين‌ بود که پهلوان ما در رديف جلو مي‌نشست و در اين جايگاه چنان بزرگ بود كه هر آن حس و دركش از حال پياده‌هايي كه در كف خيابان وول مي‌خوردند، زايل شد. حتي نمي‌توانست تصور كند اين آدم‌ها در آن قعر با هم چه حرفي براي گفتن داشتند. تنها وقتي كه وحشت‌زده به كناري مي‌جستند، شادي مي‌كرد. يا وقتي كه از عرض خيابان مي‌گذشتند، مثل ماري كه به گنجشك، به سرشان هجوم مي‌آورد. به سقف ماشين‌هاي شخصي كه پيش‌ترها با زرق‌وبرق اعياني‌شان ته دلش را خالي مي‌كردند، حال آگاه بر قدرت ويرانگري خود از بالا و بگويي‌نگويي مثل انسانی نگاه مي‌كرد كه چاقو در دست در يك مرغداري به مرغ‌هاي نازنين نگاه مي‌كند. و براي چنين نگاه فائقي به الهام يا نيروي خيال چنداني نياز نداشت. كافي بود به منطق خود رجوع كند. چون اگر راست بود كه ارج آدمي به لباس اوست، چه دليلي داشت ارزاني اين ارج از اتوبوس برنيايد؟ تو نيروي عظيم آن را به همان شيوه حايل خود مي‌كني كه يكي ديگر زره به تن مي‌كند يا كه تفنگ به دوش مي‌اندازد. و اگر كه زره و خفتان نافي پهلواني و تهمتني نيستند، چرا اتوبوس باشد؟ اساسا همه آن قلدران تاريخ جهاني: آيا تن نحيف و از آن همه امكانات قدرت نازپرورد آن‌ها عنصر هراس‌انگيز وجودشان بود، يا اين‌ دستگاه قدرت بود كه غلبه‌ناپذيرشان مي‌كرد؟ پهلوان ما
-يله داده بر تخت انديشه‌هاي نو خود- در دل مي‌پرسيد: و كار آن‌ همه نديمان ورزش از چه قرار است، كار همه آن‌هايي كه خدم و حاشيه سلاطين بوكس، شنا و دو را تشكيل مي‌دهند، از مشاور حقوقي و مربي گرفته تا مردي كه سطل خونين را دور مي‌كند يا كه حوله حمام را پيش مي‌آورد. آيا اين جانشينان امروزي ساقيان و خوان‌سالاران ديروز جاه و مقام‌شان را مديون قدرت خود بودند يا که فروغ قدرتي بيگانه؟ پهلوان ما پيدا بود از باريك‌بيني در يك سانحه رانندگي به دركي معنوي رسيده بود. از آن پس ساعتي از وقت آزادش را هم صرف ورزش نمي‌كرد، بلكه اتوبوس سوار مي‌شد. رويايش داشتن بليت دائمي براي سراسر شبكه بود. و اگر كه در اين ميان به چنين بليتي رسيده است و هنوز هم زنده است و به تعبيري به قتل نرسيده است، زير چرخ ماشين نرفته است، به خيابان پرت نشده يا كه سر از تيمارستان درنياورده است، با آن بليت دائمي همچنان اتوبوس­‌سواري مي‌كند. البته يك‌بار زياده‌روي كرد و رفيقه‌اي را در اين سفرها همراه برد، آن‌‌هم در اين گمان كه اين زن قدر زيبايي معنوي مردانه را مي‌داند. اما اين‌بار داخل تن غول، يك طفيلي حقير هم نشسته بود كه شاخ سبيلي از دو طرف از بناگوش در رفته داشت. دلش مي‌خواست به گلوي اين رقيب بجهد. اما هرچه اين رقيب بيرون از غول بپاچا حقير به نظر مي‌آمد، در داخل آن درشت هيكل بود. اين بود كه از جايش جنب نخورد. در عوض رفيقه همراهش را زير باراني از سرزنش گرفت. اما نگاه كن، با همه آن كه درك اخلاقي‌اش را با اين مونس خود در ميان گذاشته بود، خانم برنگشت كه بگويد: من به مردهاي قوي‌هيكل هيچ بهايي نمي‌دهم و واله اتوبوس‌هاي قوي هستم! بلكه راه انكار در پيش گرفت. بعد از اين خيانت معنوي كه دليلش را بايد در درك ناچيز زن از شجاعت دانست، پهلوان ما اتوبوس سواري‌اش را كمي محدود كرد. با اين حال هربار كه آن را از سر مي‌گرفت، ديگر زن همراه خود نمي‌برد. در اين ميان از واقعيت سرنوشت مردانه شناختي مختصر به ذهنش راه يافته بود، خاصه در پرتو اين گزين‌گفته كه: پهلوان! تنها باش، نفر اول باش!


دیدگاه‌ها(۰)

با کانال ما همیشه بروز باشید

جدیدترین ها

آمار سایت